یادداشت/
سفر به کهکشان اصفهان
بیست و ششم تا بیست و هشتم اردیبهشت ماه و همزمان با اربعین شهدای طریق القدس روزهای بیادماندنی را در اصفهان تجربه کردم.
یادداشت/
بیست و ششم تا بیست و هشتم اردیبهشت ماه و همزمان با اربعین شهدای طریق القدس روزهای بیادماندنی را در اصفهان تجربه کردم.
به گزارش آشکار، حسن صادقنژاد در یادداشتی نوشت: یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳ یکی از مهمترین روزهای زندگی من است. نه عمر کوچک و حقیر شخص خودم بلکه عمر همه مبارزین و مجاهدینی که از ابتدای تاریخ تا امروز در مقابل ظلم طواغیت ایستادهاند. روزی مهم برای همه هابیلهایی که بیجرم و بیگناه بدست قابیلها در خون خود دست و پا زدند. ویژهتر مجاهدانی که تحت پرچم خمینی با شعار رفع فتنه از جهان و آزادی قدس با دست خالی در مقابل توپ و تانک طاغوت شرق و غرب جهان و سگ هارشون صدام و حزب بعث ایستادند و خون دادند تا خاک ندهیم. امروز روز آنهاست، روزی که آرزوی همه آنها محقق شد. روزی که ایران به پشتیبانی قدرت آنها طوری این سگ هار را چوب زد که دیگر جرئت گاز گرفتن ندارد. بامداد یکشنبه ۲۶ فروردین را هیچ وقت فراموش نمیکنم. شبی که تا صبح با یک چشم اشک شوق و با چشمی دیگر اشک فراق ریختم. شوقی برای تحقق آرزوی دیرینه و آهی برای فراق از مردان بزرگی که امروز در کنار آنها نیستم.
به نحسی اعتقاد ندارم ولی از عدد ۱۳ میترسیدم. تاریخ است یا افسانه نمیدانم. به آن میگویند پوریم. مردخای با استفاده از استر ملکه زیبای یهودی به دربار ایران نفوذ میکند. امروز صهیونیستها کشتار تاریخی او از ایرانیها را جشن میگیرند. ایرانیها هم دراین روز از خانه خود فرار که نه بیرون میروند تا دوباره با توطئه یهودی نفوذی دربار قتل عام نشوند. به نحسی اعتقاد ندارم ولی از عدد ۱۳ میترسیدم وقتی که کابوس قتل عام ایرانیها با توطئه نفوذ یهود رو میدیدم.
دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳ این کابوس کودکانه تبدیل به نفرت و خشم مردانه شد. حالا دیگر این مملکت دست پادشاهان بیغیرت و زنباره نبود که یهودیها بتوانند با نفوذ یک زن زیبارو کشتار راه بیاندازند و خون ما را با جام شراب بنوشند، برقصند و جشن بگیرند. امروز روزی بود که گورشان را کندند. خدا میخواست زین پس بجای بدمستی طاغوتیان و جباران، آزادگان و مستضعفین جشن انتقام بگیرند. ولی هیچ نعمتی بدون قربانی نمیشود. امروز عید قربان است. ملت ایران اسماعیلهایش را داد تا بیت را به آنها برگرداند. و اما اسماعیلها؛ محمدرضا زاهدی، محمدهادی حاج رحیمی، سید علی صالحی روزبهانی، محسن صداقت، سید مهدی جلادتی، حسین امان اللهی، علی آقابابایی. تا قبل از امروز هیچ کدام از آنها را نمیشناختم ولی دیده بودم. ما اهل زمین بودیم آنها اهل آسمان، ما این ستارهها را از پایین دیده بودیم ولی نمیشناختیم. خدا جنس خوب را برای خودش نگه میدارد انگار.
چهلم روز از عید قربان گذشت. قربانیهای طریق القدس. تلفن زنگ خورد، گفت قرار است خانواده شهدای طریق القدس را برای مراسم چهلم این شهدا در اصفهان دورهم جمع کنیم تو هم ذیل روایان طرح همسفر من به جمع ما بپیوند. هنوز حرفش منعقد نشده بود شنید با سر میام. بامداد چهارشنبه به اصفهان پرواز کردیم تا سه روز مهمان شهدای طریق القدس باشیم از ۲۶ تا ۲۸ اردیبهشت.
صبح چهارشنبه رسیدیم اصفهان. گروه اجرایی و رسانهای همراه با خانواده شهدای طریق القدس تعدادشان جمعاً از چهل تجاوز نمیکرد. صبح به سمت ظهر میرفت که از فرودگاه به هتل رسیدیم و صبحانه خورده نخورده وسایل را گوشهای گذاشتیم و حرکت کردیم. گروه رسانه – اجرایی پیش از حرکت، تا جلسه توجیهی گذاشت که توجیه هم مثل صبحانه نصف نیمه رها کردیم تا پیش از ظهر به منزل میزبان برسیم.
روز بعد با رهگذری حرفی شدیم. شنید برای مراسم شهید زاهدی به اصفهان آمدهایم. گفت او خیلی پولدار بود. شنید دیروز به خانهاش رفتیم نه فقیر نه پولدار، گفت خانه خودش نبوده! ظاهراً دوست نداشت باور کند خانه نه بوی اشرافیت میداد نه به قول حافظ نوبه زهد فروشان بود بلکه نشان خمخانه رندان داشت. اولین نشان حیا و عفت و حجاب بانوان خانه بود. اینجا بود که فهمیدیم مرد از دامن زن به معراج میرسد یعنی چه. اینجا بود که فهمیدیم چرا شهدا در وصیتنامههای خود مینوشتند خواهرم سرخی خون من از سیاهی چادر توست. خانه شبیه بیرق سیدالشهدا شده بود از بس در و دیوارش کتبیه و پرچم پوشیده بود. خانمها سمت راست مدخل گرد حرم شهید جمع شدند و مردان سمت چپ. وسط صندلیهای پلاستیکی چیده بودند. خانوادهها نشستند و تیم رسانه میچرخید، برای پذیرایی شربت و شیرینی آوردند. میز کنار آقایان عکس شهید و حلوا و خرما چیده بودند. کنارش پرچم امام رضا. روضه خواندند.
«شما یک خانواده شهید هستید. یک شهر برای تشیع شهیدتان به خروج کرد. شهیدتان چلچراغ ملت است خودتان هم نور چشم. اما شهیدی دیگر میشناسم که بر جنازه اربااربا و بیغسل کفنش اسب دواندن و دفن اهل القرا… و خانوادهاش را شهر به شهر گرداندند…» روضه به اینجا که رسید چشم بیاشک و دهان سینه خالی از ناله در خانه نبود.
بعد از مداحی آماده شدیم برای نماز. بین نشانهها دنبال پاسخ به راز میگشتم. و سِر نهان آن بود که چرا خدا از چند میلیارد انسان، محمدرضا زاهدی را برای خودش انتخاب کرد؟ ، لوح ورزشهای باستانی روی تاقچه خانه چشمم را گرفت. یاد حاج قاسم افتادم که از نوجوانی در گود زورخانههای کرمان پرورش یافت. روی کارت باشگاه کاراتهاش نوشته بود “برو قوی شو اگر راحت جهانطلبی” ولی زورخانه کاراته نبود. برو قوی شو ولی نه فقط برای راحت جهان بلکه یاری مظلوم و جنگ با ظالم. حیات خانه باغچه با صفایی داشت. پسر میگفت پدرش لحظات محدودی که به خانه میآمد با دست خودش به این باغچه میرسید. نماز تمام شد. صحبتهای رسمی بین مهمانان میزبانها چند دقیقهای ادامه داشت. از مسئول هماهنگی خواستم اول خانوادهها را راهی کند بعد که خلوت شد گروه رسانه با دو پسر شهید گپوگفت دوستانهای داشته باشند.
بعد مراسم همه با هم عکس گرفتند. فرزندان شهدای طریق القدس. از نوزاد و کودک و نوجوان و جوان تا مردان برومندی که دیگر خودشان پدر شده بودند. خانواده شهدا انگار همه یک خانوادهاند. مراسم رسمی تمام شد و ما ماندیم و دو پسر سردار. فرزند بزرگ اهل سخنوری و فرزند کوچک اهل سکوت. روی زمین حلقه نشستیم، پسر بزرگ از رسانهها گله داشت. میگفت چندی پیش که خاطره روزی سه جزء قرآن خواندن پدر را تعریف کرده بود برخی به طعنه گفته بودند چنین چیزی ممکن نیست.
برای ما تعریف کرد قرآن خواندن پدر از روزی یک صفحه شروع شد. مداومت بر این کم به جایی رسید که بین زاهدی و قرآن فراقی نبود. همیشه یک قرآن در جیب داشت و لابهلای هر کاری که انجام میداد قرآن میخواند. کار به جایی رسید که اصلاً وقت اتلاف شده نداشت لابهلای قرآن خواندنش کار میکرد. تا جایی که در ماه مبارک روزی هشت جزء قرآن میخواند.
از او خواستم خاطره تعریف کند. از جبهه گفت، از اینکه اولین تیر چگونه شکمش را شکافت و به ستون فقرات رسید و تا مرز شهادت رفت طوری که وقتی پدر برنامه زندگی پس از زندگی را میدید میگفت برزخ را عیناً مشاهده کرده است. نقش مهمی که پدرش در شکلگیری مقاومت داشت و رابطه گرمش با سید عزیز مقاومت. هر چه پسر بزرگ خوش زبان بود پسر کوچک محجوب به سکوت. روز بعد متوجه شدم پسر بزرگ در اصفهان بهدنیا آمده و پسر کوچک حین ماموریت در لبنان.
چهارشنبه عصر به گلستان آمدیم و اولین شب یادواره برگزار شد. جمعیت کم بود، گروه رسانه هم تازه همدیگر را پیدا کرده بودند. صبح فردا همراه خانواده شهدا به آکواریوم اصفهان رفتیم. حقیقتاً از این همه شگفتی و زیبایی خلقت خدا به وجد آمدم و همچنین هنر و توانمندی متخصصان کشورمان بهویژه اصفهان در ساخت چنین موزهای. در راه نیز هر چه میدیدیم زیبایی بود. اصلاً گویا هنر ذات این شهر است.
ضمن بازدید با خانواده شهدا هم آشنا میشدیم. پسر یکی از شهدا گله داشت که پدرش از نیروهای اطلاعات بوده و به همین دلیل اطلاعات زیادی از خودش گفته نمیشود. عزت و افتخار را در چشمهای تکتک بچهها میدیدم. خدا را شکر کردم که توفیق حضور در چنین جمع با صفایی بر چنین حقیری عطا کرده است.
به هتل که برگشتیم جلسه جدیتر گروه رسانه برگزار شد. اصل مراسم امروز است. سخنران مراسم سردار سلامی است. مسئولان استانی همه هستند و خبرگزاریهای مختلف این مراسم را پوشش میدهند. باشگاه رسانهای همسفر من هم میخواهد روایت مراسم را در فضای مجازی برجسته کند. پیشنهاد من این بود که یک پویش واحد در میدان، شبکه افق که پخش زنده مراسم را انجام میداد و فضای مجازی راه بیاندازیم.
جمعیت قابل مقایسه با روز گذشته نبود. با هماهنگیهای صورت گرفته توانستیم در قسمت مسئولان و نزدیک سن حاضر شویم. شعر مداح واقعاً زیبا و قابل تامل بود:
«این هم از ققنوس دیگر ، بین آتش دود شد
زنده شد یکبار دیگر، نیست شد تا بود شد
***
باز ابراهیمی از آتش درآمد رو سفید
رو سیاهی، بار دیگر قسمت نمرود شد
***
ابر شد، با آسمان پیوست، باران شد چکید
شوق دریا داشت در دل، چشمه بود و رود شد
***
چون نسیم آمد شهادت از سر صحرا گذشت
آسمان شهرمان وقتی غبار آلود شد
***
گشت و یاران خودش را با سلامی زنده کرد
سهم من از آن سلام مهربان، بدرود شد
***
خواب ماندم من که اکسیر شهادت عرضه شد
تا خریدارش شدم دیدم که ناموجود شد
***
من نفهمیدم خریداران او را، هر چه بود
فکر میکردم ضرر کردند اما سود شد
***
زاهد است از او به جز سجادهی خونین مخواه
شاهدم، شهد شهادت خورد تا مشهود شد
***
از ولادت تا شهادت با ولایت ماند و رفت
زاهدی با عبد بودن عاشق معبود شد»
شعر محسن ناصحی که یزادخواستی در مراسم خواند و در همان شلوغی ذهن مرا درگیر کرد مخصوصا بیت آخر
از ولادت تا شهادت با ولایت ماند و رفت…
یاد جمله تاریخی حاج قاسم افتادم که میگفت: “شرط شهید شدن شهید بودن است”. ماندن بیش از آمدن ارزش دارد و این ویژگی مشترک همه شهیدان است. شهید بودن یعنی همین. یعنی ماندن با ولایت و فرق چون منی با شهید زاهدی همین “ماندن” است. او گفت ولایت و پایش ایستاد تا آنکه خدا خریدش و من ادعا کردم و رفتم و …
مردم شعار دادند صل علی محمد یاور رهبر آمد، سردار سلامی با استقبال مردم به جایگاه رفت. برای من این لحظه بسیار شیرین بود. فرزند اصفهان که امروز نگهبان همه ایران شده حالا به خانه خودش آمده و مردم اینچنین گرم از او استقبال میکنند. او از اصفهان گفت از عارف مجاهدش شهید ردانی تا فرماندهان شهیدش خرازی و کاظمی و زاهدی.
او گفت اگر اصفهان را از آسمان بنگرید، یک کهکشان میبینید. کهکشانی پر ستاره. حضرت آقا در مورد شهدا فرمود “شهدا ستارههایی هستند که راه را به ما نشان میدهند”، حالا سلامی با اشاره به این تعبیر زیبا، اصفهان را به کهکشان تشبیه کرد. این آرایه ادبی خیلی به دلم نشست و جالب آن بود که فرمانده نظامی چنین آرایه ادبی استفاده میکند.
«مقام معظم رهبری فرمودند شهدا مظهر قدرت ایران هستند؛ در این ماجرا فهمیدیم که شهدا چه قدرتی به ایران بزرگ بخشیدند و در فاصلهای کمتر از ۱۲ روز پس از شهادتشان عملیات «وعده صادق» رخ داد و زمین شاهد هنرنمایی اعجاببرانگیر و افتخار جاودان نظام اسلامی بود…»
لب کلام همین بود. خالد قدومی نماینده حماس در ایران روی جایگاه رفت و با زبان صریح فارسی از ملت ایران برای حمایت از مقاومت تشکر کرد. قوی و محکم ایستاد و گفت مقاومت را تا آزادی کامل قدس و نابودی اسرائیل ادامه خواهیم داد. حین شنیدن سخنرانی او چهره کودکان شهدا را تجسم میکردم که چگونه چند سال دیگر در قدس نماز میخوانند و برای تفریح به سواحل حیفا و ام الرشاش میروند.
با پایان مراسم باران شروع میشود. دیگر نتوانستم مابقی تخت فولاد را ببینم. عجب آرمستانی است این تخت فولاد. یک طرف شهدا و قیام سیفشان یک طرف علما و قیام به قلم و اصفهان که گنجینه شیعه است.
شب با خانواده شهدا به نقش جهان رفتیم. زیبایی و دیگر هیچ. شب جمعه تا پس از نیمه شب مردم میآمدند و میرفتند. دیدن شادی و جنب و جوش مردم لذت بخش بود. زیبایی بیش از شکوه معماری بناهای تاریخی. بیشک این شادی و رفاه میسر نبود مگر با خونی که امثال زاهدی برای امنیت و آسایش این مردم دادند.
فردا صبح همراه خانواده شهدا به دیدن چند بنای تاریخی اصفهان میرویم. افسوس که امروز این معماری درون ما زنده نیست. حین بازدید از یک خانه تاریخی ناخودآگاه با آپارتمانهای خودمان قیاسش کردم. سر راه کمی هم به جمعه بازار کتاب اصفهان زدیم. از رونق این بازار فهمیدم مردم اصفهان اهل مطالعه هستند. دیدن رونق بازارها در کنار شب نشینیهای با صفای مردم در کنار زاینده رود خوشحال کننده است. امید در چشم مردم موج میزند. مردمی زیر بار سنگینترین جنگ اقتصادی تاریخ. ایستادگی زاهدیها در جنگ نظامی عزم مردم را جزم کرده است که در جنگ اقتصادی نیز بایستند و با مردمی کردن اقتصاد و تولید و حمایت از کالای داخلی، در جنگ اقتصادی نیز پیروز شویم.
بعد از ناهار برای برگذاری آخرین روز مراسم چهلم جلسه گذاشتیم. تصمیم بر آن شد که باشگاه رسانهای همسفر من چند نماینده روی جایگاه بفرستد تا این طرح رسانهای به همه علاقهمندان شهدا معرفی شود. سه روز مهمانی ما پیش شهدا پایان یافت و چه خوش میزبانانی بودند. یک بامداد شنبه از فرودگاه پریدیم، حالا میشود از این بالا کهکشان اصفهان را مشاهده کرد. سلام بر ستارگان روشن کننده راه هدایت.
انتهای پیام/